تبليغاتX
زلالترین معجزه

زلالترین معجزه

بعد از یه تاخیر طولانی

امی خواستم وبلاگ رو واسه همیشه ببندم ولی دلم نیومد واسه نوشته هام نه ها واسه آدرس و لینک شما دوستای گلم  واسه همینم وبلاگو حذف نکردم ولی کل آرشیو رو بستم

اینجا دیگه آپ نمی شه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 9:17  توسط پری مهربون  | 

آشتی کنون

زندگی شیرین مییییییییییی شود

تا زلزله بعدی

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آبان1386ساعت 13:1  توسط پری مهربون  | 

خوب مثل اینکه چشمم حسابی شور بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 8:15  توسط پری مهربون  | 

تفاهم

تازگیها تفاهم اخلاقیمون خیلی بیشتر شده یعنی با هر اختلاف نظری که پیش میاد عین قبلنها جنگ و خونریزی و بکش بکش راه نمیافته و باید به این مناسبت امشب یه مراسم اسفنددودکنی راه بندازیم البته نه اینکه دعوا نمیشه ها تازه قهر هم می کنیم ولی هنوز همدیگرو نکشتیم...
+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 22:47  توسط پری مهربون  | 

ساعت ۱:۱۵ دقیقه

۱ ساعت دیگه میریم خونه

شدم مثل شاگرد تنبلایی که همش چشمشون به ساعته که زنگ بخوره و برن خونه

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 13:20  توسط پری مهربون  | 

بدون شرح

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 12:8  توسط پری مهربون  | 

نیم ساعت پیش داشتم یه مطلبی می نوشتم در مورد ایمیلی که صبح خوندم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 11:12  توسط پری مهربون  | 

خوشحالم

خوب بالاخره دانشگاه قبول شدم و به دلم نموند و ۲ سال دیگه  میشم خانم مهندس  هر چند که یه خورده دیر شده واسه گفتنش ولی خوب از این بابت خوشحالم و خیالم راحت شد آخه اصلا از مدرک کاردانی خوشم نمیاد همش فکر می کردم یه کار نیمه تمام دارم و فکر مو بد جوری به خودش مشغول کرده بود اصلا هم از خودم راضی نبودم و فکر می کردم که به هدفم نرسیدم و افسردگی مزمن گرفته بودم  ولی حالا...

واقعا می خواستم خودمو آماده کنم واسه سال دیگه بخونم ولی بازم خدا یه حال مشتی بهم داد.همیشه همین جوریه .تو لحظات سخت یهو ناغافل دستمو میگیره و کمکم می کنه و منو شرمنده این همه محبت .خدایا خیلی مخلصیم

حالا می تونم با خیال راحت به خودم برسم به علایقم به چیزایی که فرصتش برام نبوده همش یا درس بوده یا کار ویا فکر و خیال و دغدغشون...

اولین تصمیمم اینه می خوام تو یه باشگاه توپ ثبت نام کنم عصرا برم و شیفت بعد از ظهر هم دیگه شرکت نمیرم و نصف روز واسه خودم زندگی می کنم .بابا من ۱ ماهه می خوام برم خرید وقت نمی شه.خیلی کار عقب  مونده دارم راستی یه تصمیم دیگه هم گرفتم که واسه همه خیلی جالبه و کلی بهم خندیدن و مسخره بازی در آوردن

می خوام برم کلاس خیاطی

هرچند که میگن بهت نمیاد از این کلاسا بری

ولی یه چند وقتیه حس می کنم واقعا علاقه دارم به خیاطی

همین طور به آشپزی و تزیین منزل و سفره آرایی و شمع سازی

و واسه بچه ها هم میمیرم مخصوصا لپ هاشونو دلم می خواد بخورم واااای خدااااا

فکر کنم دیگه وقتش خدا چرا حواست نیست؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 8:31  توسط پری مهربون  | 

هوای حوصله بارانیست...
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 20:27  توسط پری مهربون  | 

محل کارم شده واسم میدون جنگ حس می کنم همه یه جفت پوتین میخدار پاشون کردن و دارن رو اعصاب من میدون.

اصلا تحمل ندارم .تحمل هیچکس رو ندارم مخصوصا آدمای خنگی که باید هر حرفی رو ۱۰ بار بهشون بگی

فقط خدارا شکر که من معلم نشدم وگرنه بیچاره دانش آموزام

به شدت حساس شدم و فوق العاده عصبی هی به خودم میگم درسته بعضی آدما واقعا نفهمن ولی من که نباید هی پارس کنم و پاچه بگیرم ولی اصلا فایده نداره

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 12:32  توسط پری مهربون  | 

من حالم خیلی بده واسم دعا کنین
+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 12:50  توسط پری مهربون  | 

خانوم خورشید سوار

با (...) قهرم یه خانومی میاد شرکت واسه قرارداد. مشتری جدیده

من : فامیلی شریفتون؟

///: خورشید سوار

من: عذر می خوام متوجه نشدم  ؟؟؟؟؟؟

///: خورشید سوار

من: آها

(....) : خوش به حالش سوار خورشیده ولی .....ش نمی سوزه؟

من در حالی که سعی می کنم جلوی خنده امو بگیرم : بی ادب

(...) :

و آشتی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 10:33  توسط پری مهربون  | 

عصبانی ام...

از دست همه کسایی که شبا تا دیر وقت نمیزارن من بخوابم عصبانی ام

از دست مامانم که میگه حتما باید پاشی سحری بخوری عصبانی ام

از دست ساعت کوکی ام که خوابش میبره عصبانی ام

از دست راننده سرویس هایی که زودتر از ساعت مقرر از ایستگاه حرکت می کنن عصبانی ام

از دست راننده تاکسی هایی که یادشون میره اون پدال اولی از سمت راست که زیر پاشونه احتمالا به یه کاری  میاد عصبانی ام

از دست رییسمون که عین جن بو نداده هر روز صبح اول وقت تو اداره است عصبانی ام

از  دست کارمندایی که هیچ وقت تو اتاق کارشون نیستن  و همیشه باید یا دنبالشون بگردی یا انقد منتظرشون بمونی که درخت زیر پات سبز شه عصبانی ام عصبانی ام عصبانی ام

تا اطلاع ثانوی اینجانب خطرناک می باشم لطفا نزدیک نشوید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 8:53  توسط پری مهربون  | 

یه آن متوجه میشم موبایلم داره خودشو میکشه آخه معمولا رو سایلنته و اصولا صدایی ازش در نمیاد .طرف باید خیلی خوش شانس باشه تا متوجه زنگ زدنش بشم صفحه رو نگاه می کنم نوشته (......)

خوشحال گوشی رو بر میدارم 

من : سلام

(...) : سلام گلم خوبی؟

من: خوبم مرسی تو خوبی؟

(...) :.......

من:

از این حرفا ...   بعد از ۱۰ دقیقه یهو...

من:

(...):

من:

(...):

من:

(...) :

من:

(...):

من:

(...):

من:

(...):

من:

تلفن بی خداحافظی قطع میشه...

عصر همون روز :

(...) :

من:

(...) :

من:

(...) :

من:

ما : 

ما :

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 13:24  توسط پری مهربون  | 

تفاوت های زنان و مردان

سالگرد ازدواج

1) زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

 

روز زن

1)زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)  


روز مرد

1) زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
2) مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد)   
 
40 روز بعد از تولد بچه
1) زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)
2)مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است؟)

40 سال بعد

1)زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
2)مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟
 
2 ثانیه قبل از مرگ

1) زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم
2) مرد: گشنمه      

وصیت نامه

1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!
2) مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!

اون دنیا

1)زن : خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر من...
(و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)
2)مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن؟       

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 9:48  توسط پری مهربون  | 

چرا؟

چرا برای از دست دادن کاری که ازش متنفرم ناراحتم؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 9:38  توسط پری مهربون  | 

محل کار من

دیگه واقعا خسته شدم حالم از خودم به هم می خوره با این فوق دیپلم قراضه ای که دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 13:19  توسط پری مهربون  | 

من از محل کارم متنفرم
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 10:9  توسط پری مهربون  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه نوشته های پست خانوم - آقا حذف شده

آخه چطوری؟کی؟کی؟

واقعا آدم بی شعوری هست هر کی این کارو کرده

احتمالا یکی از همون بو گندوهای سیبیلو این کارو کرده که در موردشون نوشته بودم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 9:51  توسط پری مهربون  | 

مسافرت

بالاخره ما بعد از عمری و اندی امام رضا طلبید تو این گرما داریم میریم اهواز

اونم خونه کی؟یکی از آشنایان دور که باهاشونم راحت نیستیم فقط جای شکرش باقیه که این خانواده دختر ندارن اگه داشتن که دیگه مصیبت بود هی باید با هم حرف می زدیم منم که حوصله ندارم یا باید هی به هم نگاه می کردیم و یه لبخند حواله می کردیم

جوجو هم که باهام قهر کرده میگه نرو آخه نمیشه که دست من که نیست تازه خودش تازه از سفر ۲ هفتگیش اومده بعد به من میگه نرو

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 12:46  توسط پری مهربون  |